در طاس لغزنده؛ مسائل بشری از نگاهی فلسفی




مهدی شريف

مجموعه داستان در طاس لغزنده نوشته محمود کيانوش شامل داستان های کوتاه معمای دوستی، در طاس لغزنده، درويش لندنی، خوابی که بد تعبير شد، در مجلس يادبود، و سبزقبا در باغ طوطيان است.

داستان های اين مجموعه هر يک با فکری محوری نوشته شده که چه بسا آن فکر در عنوان داستان فشرده شده است.

معمای دوستی پرسشی در باره داشتن و نداشتن است يعنی اينکه تا کجا دوست ما از آن ماست و از کجاست که ديگر او را نداريم. قهرمان داستان حاضر است با کشتن دوست خود او را تنها برای خود داشته باشد.

در داستان خوابی که بد تعبير شد هم که اجتماعی ترين و برونگراترين داستان کتاب است باز نويسنده نگاهی فلسفی دارد. قهرمان داستان به خواب پناه می برد زيرا می بيند در بيداری هيچ چيز عوض نمی شود و او هم نمی تواند هيچ چيز را عوض کند
آدم های قصه های کيانوش زياد نيستند. دو يا سه آدم اصلی در هر داستان. مضمونی که طرح می کند پرسش هايی است تامل برانگيز در باره حيات درونی انسان ها . درويش لندنی نگاهی است به فقر. گدای لندنی می گويد برای من جست و جو در ظرف های آشغال يک جور کار کردن است مثل کار مرغ دريايی يا مثل کار مورچه ها. او با همين ديدگاه است که از نظر کيانوش از جامه گدايی در می آيد و خرقه درويشی می پوشد.

در داستان خوابی که بد تعبير شد هم که اجتماعی ترين و برونگراترين داستان کتاب است باز نويسنده نگاهی فلسفی دارد. قهرمان داستان به خواب پناه می برد زيرا می بيند در بيداری هيچ چيز عوض نمی شود و او هم نمی تواند هيچ چيز را عوض کند.

با وجود ميلی که قهرمان ها به دخالت در جريان زندگی دارند، نگاه داستان ها انزوا جويانه است. محمود کيانوش قدرت خود را در طرح مسائل بشری از نگاهی فلسفی با زبانی پاکيزه و وصف هايی درخشان و منحصر به خود و متناسب با اين نگاه در می آميزد.

قهرمان داستان در مجلس ياد بود مثل يک چوب کبريت سوخته احساس حقارت می کند و قهرمان خوابی که بد تعبير شد که گرفتار موقعيتی تکان دهنده است، طوری از جا بلند می شود که انگار خودش را از لجن بيرون می کشد. خروس های روستای داستان اول کتاب هم لاادری هستند و شهوت بی عرفان حيات را تبليغ می کنند.

مهمترين داستان کتاب که نام خود را به کتاب بخشيده در طاس لغزنده است. آقای سلمان آبادی که هرگز لذت آبتنی در حوضچه "اکنون" را نچشيده است در دهه پنجاه عمر از اينکه بيش تر از آنکه زندگی کند نقش های مختلفی را خواسته يا نا خواسته بازی کرده است خسته و افسرده است؛ او بيشتر برای ديگران زندگی کرده تا برای خود:

سلمان آبادی، قهرمان داستان کوتاه در طاس لغزنده يک نمونه تيپيک در زندگی ايرانی است. آدمی که بر اساس قواعدی که برايش وضع کرده اند زندگی می کند يا بايد زندگی کند. آدمی که فشارهای زندگی خانوادگی و اجتماعی ميلی شديد در او به رهايی مطلق ايجاد کرده است اما نمی داند پا را از خط بيرون بگذارد يا نه
"من دنبال هيچ چيز نيستم، هيچ آرزو و هوسی ندارم. می خواهم همه چيز را ول کنم و همه چيز مرا ول کند. مرگ نه. زندگی تقليدی هم نه. يک جور به خود واگذاشتگی. فرزند نبودن، برادر نبودن، شوهر نبودن، پدر نبودن، رفيق نبودن، کارمند نبودن، رييس نبودن، عضو جامعه نبودن، مسوول نبودن، فقط امروزی ها نيست. ديروزی ها و پريروزی ها هم دست از سرم برنمی دارند. حتی پهلوی سهراب زير خنجر رستم، سر سياوش در تشت طلای افراسياب، و بدن دريده رستم در چاه شغاد هم ول کن من نيستند. حتی آتش را هم بايد از هوشنگ پسر سيامک بگيرم يا آن را پرومته برايم از خدايان بدزدد. پنجاه و چهار سال و نه ماه و چهارده روز توی اين دنيا بوده ام و يک لحظه از اين مدت دراز را در الآنيت آن لحظه زندگی نکرده ام. همه چيز، نه فقط اين آفتابی که من چشم هايم را بر آن بسته ام، بلکه خرچسونه ای که الان توی باغچه دارد از شاخه درخت شفتالو بالا می رود، غرق لذت الآنيت خودش است، و من در تمام عمرم يک آن نتوانسته ام در معنای الآنيت زندگی کنم. نه، حتی در لحظه هم آغوشی هم هرگز خود را در رهايی مطلق الآنيت احساس نکرده ام."

سلمان آبادی يک نمونه تيپيک در زندگی ايرانی است. آدمی که بر اساس قواعدی که برايش وضع کرده اند زندگی می کند يا بايد زندگی کند. آدمی که فشارهای زندگی خانوادگی و اجتماعی ميلی شديد در او به رهايی مطلق ايجاد کرده است اما نمی داند پا را از خط بيرون بگذارد يا نه:

"بارها اين آرزو به دلم راه يافته است که مسافر ترنی می بودم که همين طور می رفت و هيچ ايستگاهی نمی داشت. يک سفر بی مقصد تا انتهای عمر، تا انتهای آگاهی از خود و جهان هستی. ترنی که بی يک لحظه توقف در حرکت باشد و مسافری که مقصدی نداشته باشد. چون مسافر است با هيچ کس رابطه ماندگار برقرار نمی کند، و چون مقصدی ندارد، نگران آينده نيست. من حتی در سفرهای کوتاه مدتی هم که می کردم، هرگز مسافر نبودم. همه کس ها و چيزهايی که به من مربوط می شدند، در فاصله درازی از من مانده بودندد و با ريسمان های محکم تر از فولاد مرا می کشيدند. من فشار وابستگی ها را در سفر بيشتر از حضر احساس می کردم. رهايی هرگز ممکن نبود. برای رهايی از گذشته ها کارهای زيادی به ذهنم می آمد که بکنم. اگر يکی از آن کارها را کرده بودم، حتی احمقانه ترين آن ها می توانست آغاز يک راه تازه باشد، راهی بيرون از مسير خطی که از ازليت آمده بود و دارد تا ابديت می رود. پا از خط بيرون گذاشتن، حتی به قيمت گمراهی و سرشکستگی، به استقلالش می ارزد، به کشف های خواسته و ناخواسته اش می ارزد."

آقای سلمان آبادی ديگر دارد دق می کند. پنجاه و چهار سال و نه ماه و چهارده روز است که پا را از خط بيرون نگذاشته است. می خواهد بزند به سيم آخر و با خود می گويد : اگر امروز يکی از همه آن کارهايی را که هميشه خواسته ام بکنم و هرگز نکرده ام نکنم حتما از زور ناراحتی سکته می کنم.

اما مثل همان 54 سال و نه ماه و چهارده روز باز هم فکر می کند که : نه فايده ای ندارد بايد اين آرزو را به گور ببرم. نا اميدانه از طلسمی می گويد که شکستنی نيست. فکر می کند: من مورچه ای هستم که در ته يک طاس لغزنده افتاده است. زوری می زنم و خودم را به نزديکی های لبه طاس می رسانم و آن وقت يک دفعه می لغزم و دو باره يک راست می روم به ته طاس.